تبليغاتX
عاشقی از جنس خاک

عاشقی از جنس خاک

سلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 21:1  توسط من یا اون  | 

یه روز بد بد بد

سلام
اينقد دلنوشته دارم که نگو ديروز بدترين روز عمرم بود چرا ؟ آخه داداش خانمی؛ مهدي فهميد که منو خانمی با هم دوستيم و رابطه داريم
واسه همين کفري شده بود داغون ِ خداييش حق هم داره آخه فکر ميکنه من يه عوضي لاشي هستم که از خانمی سوء استفاده کنم  الهي بميرم اگه يه لحظه تو اين چند سال اين فکر کثيف تو سرم اومده باشه ولي هيچ جوري نميتونم به مهدي يا مامان خانمی بفهمونم که من دوسش دارم پسري که دختري رو واسه همسري خواسته باشه به خودش اجازه نميده از اين فکرا بکنه آخه اگه از دختر سوء استفاده کنه مطمئنا ديگه اونو اونجوريکه يه عمر باهاش زندگي کنه دوس نداره و نميخوادش خلاصه کنم آقا مهدي چاقو به دست (به دست نه تو جيبش بود) اومده بودن به قول خودشون حال من سگ رو بگيرند چون از قبل با مهدي دوست مدرسه بوديم يه کم خجالت کشيدم ا و قتي  فهميدم پشت در خونمونه گفتم ميرم و بهش ميگم خانمی رو دوسش دارم و واسه زندگي ميخوامش و حتي اگه با چاقوقو تيکه تيکه هم بشم بازم دست از عشقم بر نمي دارم مرد يا حرف نمي زنه يا وقتي زد تا آخرش ميره من به خانمی قول دادم که خوشبختش کنم واسه همين تا آخرين نفسم کنارش ميمونم چون عاشقانه دوسش دارم  مهدي که منو ديد سرم رو انداختم پايين وهمه اونا رو بهش گفتم   هرکار کردم که حداقل يه سيلي بهم بزنه تا  مد يونش نباشم نزد نميدونم چرا چي باعث شد اون آدم با اون اخلاقش اينجور  رفتار کرد چند بار دستاشو گرفتم گفتم بزن و لي اون حرف خودشو مي زد گفت به خاطر رفاقتمون برو آخر سر التماسش کردم که اونايي که تو سرت راجع به منو خانمی هست همش اشتباهه و گفتم قسم ناموست بخور که رو خانمی دست بلند نکني اون بامرام هم خورد آخه احساس ميکنم به خاطر اينکه يه کم منو مي شناخت ميدونست چه جور آدمي هستم  اينجور کوتاه اومد ولي اي کاش يه سيلي ميزد اي کاش. فقط اتفاقي که افتاد بيشتر واسه خانمی بدتر شد ديگه گوشي دستش نيست  مهدي ازش گرفته تو خونه هم که ديگه مشخصه اخلاقا عوض شده و خانمی اذيت ميشه در هر صورت ديگه هيچي جز خانمی براي من مهم نيست و تنها هدفم رسيدن به اونه الانم دارم سخت کار ميکنم تا شرايط اداره يه زندگي رو داشته باشم از خدا هيچ چيزي جز سلامتي خانمی و اينکه واسه من نگهش داره نميخوام..

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 19:56  توسط من یا اون  | 

منو خانمی

سلام
به دلنوشته های بچه یزدی خوش اومدین.
خوب اول از خودم بگم من وبلاگ نویسی رو از سال85 شروع کردم خیلی وب عوض کردم بهترین وبم بچه یزدی بود که  رفتم خدمت و  و بچه یزدی ول شد دیگه تو خدمت عشقم به خانمی دوچندان شد آخه خیلی از هم دور نشده بودیم فاصله باعث شد عشقم به خانمی بیشتر بشه خلاصه کنم خدمتم هم بوانات شیراز نیرو انتظامی بود که خوب گذشت با لطف خانمی  که بعضی شبا رو تا صبح اس  ام اس بازی می کردیم خدمت هم تموم شد  تاریخ  18/1/89 و من فهمیدم دیگه نمیتونم خانمی رو ؛ رو حساب دوستی ببینم البته دوستی منو خانمی  پاک بود. نه جلف بازی شهوت رانی گفته باشم! تصمیم گرفتم به هر قیمتی هست منوخانمی به هم برسیم چون نمیتونم بدون خانمی زندگی کنم خوب این واسه شروع بد نبود دوس دارم حرفای دلمو اینجا بنویسم خاطرات شیرین خودمو و خانمی  رو مینویسم تا از یاد نره هیچوقت... خیلی دوسش دارم بیشتر از خودم
  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 21:40  توسط من یا اون  | 

بچه یزدی

ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 17:30  توسط من یا اون  |